
به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل
لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت
آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل راه رفتیم
تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد
چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست
هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟! ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آ؛وشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش میزند....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم"


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دور دست ها به دنبالت میگردم
شاید بیابم نشانی از چشمان مهربانت
یا بیابم نشانی از غرور سرکشت
که باعث این جدایی شد
در کدامین افق و در کدامین بالین آرمیده ای
و آیا به یاد میاوری نگاه تنهایی یک پرستوی مهاجر را
و آیا بیاد میاوری انتظار و فاصله ای دور با دو قلب نزدیک را
آیا هنوز پنجره را به یاد می آوری و آیا شب ها هنوز به یاد نگاه یک مسافر انتظار را تجربه میکنی
با کدامین قلب شیشه ای آمیخته ای که قلب سنگی مرا فراموش کردی؟؟؟؟
نمی دانم چه به دنبالت هستم؟؟؟واقعا نمی دانم؟؟
من؟؟؟
من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟
شب ها با یاد و نگاه تو آرام میگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم
کجایی؟کجایی ای آرامش شیرین رویا های کودکانه
یادم هست پیمان بستیم که هم پای پیمانمان بجنگیم
سلطان قلب یکدیگر باشیم و پیمان یاری را نشکنیم
پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگی شدیم؟؟
شاید من زودتر سنگی شدم؟؟؟؟ولی تو هم مقصری
مقصری که هیچگاه قلب شیشه ایت را برویم نگشودی
همیشه پشت پنجره غرور ایستادی و فقط نظاره کردی
فقط نگاه؟؟؟؟
حال که از دست دادمت مدتی است که میبینمت
در خیال-خواب-بیداری-میان مردم-در شلوغی شهر
آیا او همان گمشده من است؟
ولی نه
تو نیستی-----------پس چه؟
حال که در اعماق قلبم خانه کرده ای
از خودت خبری به من بده
نگرانت هستم
وای که چقدر زود دیر میشود
؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه ی دوستان گلم فردایعنی جمعه تولد من![]()
یک سال دیگه هم بزرگتر شدیم ![]()
![]()
![]()
![]()
دوستتون دارم مرسی از نظراتتون![]()
![]()
![]()
به جشن تولد منم بیایین![]()
