تبليغاتX
...تنهای تنها مینا...

 

تو امروز من را در این سیاهی روزگار تنها می گذاری و می روی بدون آنکه  بدانی دوستت داشتم ، اکنون در این هیاهوی نگاه ها و صداها به دنبال صدایی آشنا می گردم تا شاید به من بگوید که می آیی ولی هیچ چیز را نمی شنوم به نگاههای سرد پناه می آورم تا شاید نگاهی به من بگوید که تو کجایی ولی همه سرد اند، همه می گویند تو چه آرام رفتی .
اکنون که به ستاره ها می نگرم تا ستاره ات را پیدا کنم ، شاید او به من بگوید که تو کجایی . به ستاره ها که می نگرم پشت انها تصاویری از زندگیشان است با خوشحالی دنبال ستاره ی تو گشتم تا شاید به من چشمکی بزند ولی افسوس ...  چیزی نمی بینم ،  حتی  نوری هم ندارد که به آن بنگرم تا شاید نیمی از قلبم را آرام کنم حالا با تمام افسوس می گویم : که ای کاش یک بار دیگر می آمدی تا ببینی چقدر ای کاش ها بی جواب مانده اند
و اینک از تو فقط برایم می گویند و من مثل همیشه می شنوم و هیچ نمی گویم ، اما این بار را می خواهم که خودت بگویی کجایی تا شاید تا شاید باور کنم که نمیایی
اینک از تو برایم فقط کلبه ای از خاک بر تن سردت مانده است چه طور این حقیقت تلخ و سرد را باور کنم در حالی که در قلبم همیشه زنده ای و فقط می گویند که رفته ای من چگونه باور کنم در حالی که حتی تن سردت را هیچگاه ندیده ام و فقط می شنوم که می گویند رفته ای ، اما نه از قلبم ، نه از ذهنم بلکه دیگر در کنارم نیستی ، شاید حقیقت زندگی ام را لحظه ی به تو پیوستن باور کنم...

"عشق نمی پرسه"


عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .

 
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .


عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

 
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .


عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

 

"در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند"

 

تنهای تنها مینا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط مینا  | 

در این برزخ زندگی دراین روزهای مرگبار در این شب های حسرت بار من تنهای تنها هستم در این بیچارگی محض در این سرگردانی بی پایان در این آوارگی بی امان من خسته تر از همیشه هستم نه راه پیشی در مقابل دارم و نه راه پسی پشت سر نه پای ایستادن دارم و نه قادر به رفتن هستم مانده ام در کوره راه زندگی مانده ام در سختیهای روزگار مانده ام بی کس تر از همیشه مانده ام بی پناه تر از هر وقت.

دیگر دلم از غم و اندوه به زجر آمده و آرزوی مرگ می کند آری آروزی مرگ کرده آرزوی کفن آرزوی گور و یک سنگ قبر سفید سنگ قبری سنگین و زیبا سنگ قبری که روی آن تنها یک جمله حک شده باشد"جوانی نرسیده به آرزو"

"چرا؟"

چرا کسی نیست به من بگوید دوستم دارد؟

چرا چشمان آسمان خشک است و نمی بارد؟

چرا کسی نیست به حرفهای دلم گوش کند؟

چرا کسی نیست...

"چه شب غم انگیزی دارم امشب چه فریاد هایی که در دلم شکسته و نمی توانم در گوش کسی بخوانم..."

غم تو قلب منو اسیر سایه می کنه              چشم من برای تو همیشه گریه می کنه

"وقتی ندای آرامبخش تو سکوت کلبه ی حزین قلبم را می شکست وقتی که نگاههای گرم تو به روح خسته ام طراوت می داد وقتی که صداقت و پاکی تو احساساتم را نوازش می داد وقتی که آتشفشان عشق و محبت تو به سویم فوران پیدا می کرد با جزء جزء وجودم تو را می پرستیدم در این شبهای جان فرسا مرگ هم به سراغم نمی آید.

                                 "آیا مرگ هم از من گریزان است"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:43  توسط مینا  | 

 
__________________________________________________

    ________________________________________________ __________________________________________________________


www.irLearn.com

___________________________________________________________________ ____________________________________________________________ ______________________________________________________________

مرجع اصلي كدهاي جاوا
________________