تبليغاتX
...تنهای تنها مینا...

رفتی و من نمی دونم که چرا با چه بهونه

خیلی سخته که بمونی تنها توی این زمونه

رفتی و اشک چشامو واسه یک لحظه ندیدی

واسه دل شکسته یک شاخه گلم نچیدی

زندگی خیلی قشنگ بود وقتی تو بودی کنارم

اما از وقتی که رفتی هیچ کسی رو دوست ندارم

چشمای قشنگ و نازت دیگه از یادم نمیره

اما تو رفتی و این دل داره از غصه می میره

نمی گم که این جدایی همه تقصیر تو بوده

اگرم گناه من بود واسه رفتن تو زوده

من می گم جدایی سخته اما تو گوشت به من نیست

اونی که به جای من باز توی قلبت اومده کیست؟

بر میگردی اما دیگه واسه تو جایی نمونده

مرغ عشقو از رو قلبم بی وفایی هات پرونده

"گریه نکن"

گریه نکن عزیزکم فدای برق اون چشمات

چی شده باز که اشک غم جاری شده تو خنده هات

من به فدای هق هقت این جوری داغونم نکن

با خنده هات عاشق شدم با گریه ویرونم نکن

مرواری های اشکتو راحت نریزشون رو خاک

اشکت خیلی مقدسه مثل یه رود زلال و پاک

ببین با گریه های تو دلم چه آسون می گیره

گریه رو بس کن گلکم دل دیگه داره می میره

فدای تو با گریه هات این دل و دیوونه نکن

دلم با خنده ت سرپاست قصرشو ویرونه نکن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 17:31  توسط مینا  | 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود گفته بودی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود...

 

 

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...

 

 

"حرف دل"

از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آه ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

هيچ حرف دگري نيست كه با تو بزنم...

 

"خسته ام "

خسته ام ...

خسته ام از این هوای تاریک و بارانی

از این دلتنگی و درد و پریشانی

 خسته ام از این قلبهای بی احساس

از این گونه های خیس و التماس

خسته ام از این رزهای تنهایی

از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

 خسته ام از این حرفهای بی پایان

از این قلب ناامید و همیشه نالان

 خسته ام از این عشقهای پوشالی

از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

 خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار

از ناله های درد دل همیشه بیمار

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب

از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

 کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم

خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

 کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت

خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن

مینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 17:43  توسط مینا  | 

چشم هایم را به بهانه دیدن تو باز کردم ولی نیامدی

خنده را فقط به خاطر آمدنت مهمان لبانم کردی ولی نیامدی

نگاهم را فقط به خاطر دیدن نگاهت به جاده دوختم ولی نیامدی

جسم خسته و بی روح خود را به شوق آمدنت سر پا نگه داشتم دلی نیامدی

به خاطر آمدنت شعر گفتم چه سود نیامدی

می روم تا چشم هایم را ببندم شاید بیایی

گریه را تنها مونسم کنم شاید بیایی

تمام شعرهایم را پاره کنم شاید بیایی

گوشه ای بنسینم و در انتظار بمانم شاید بیایی

می روم تا مونس خاک شوم شاید بیایی

حالا که آمدی تو مرا نمی بینی و گریه می کنی و غمگینی که رفتم ولی من باز هم عاشقانه تو را نگاه می کنم و خوشحالم که آمدی و این را می دانم که تو اگر تمام کارهایی را که من برای آمدنت انجام دادم بکنی من هرگز نخواهم آمد چون اسیر خاکم...

"عطر دل انگیزت"

... و آنگاه که بی تو در ظلمت و تاریکی به راه می افتم با وزش هر نسیمی عطر دل انگیزت به مشامم می رسد همواره را می روم و همواره اشک میریزم تا قطرات اشکم نسیم را بشوید و بوی تو را پاک کند تا شاید کمی قلبم آرام بگیرد و من می دانم هرگز اشک های من خاطرات را از یادم نخواهم برد و عطر دل انگیزت تا ابد در مشامم خواهد ماند ولی باز هم می گریم به خاطر تو و به یاد تو...

"تا کجا؟ "

تا کجای قصه ما تا کجای شب تو موندی

تا کجای بی من تنها یه نفس داشتی می خوندی

تا کجا دلت میگیره اگه بارون کم بباره

بی تو تنها که می مونم رو دلم غم پا می ذاره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:55  توسط مینا  | 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: من می شناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دل شکسته عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بی قرار روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: هر روزی که می گذشت پای پنجره نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر سراغ من آمد و به او بگو: او پاک زیست پاکتر از چشمه های نور هم چون زلال قطره ی باران نو بهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به باد روی تو می برد می گریست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدین تو چشم خویش را از آن در سر شک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان نشست شاید روزی اگر چه؟ او؟ نه آه او نمی آید...

" دیر آمدی"

رفتم ز پی ات در همه دنیا تو نبودی از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را گل بود ولی در بر گل ها تو نبودی یک شب همه شب دیده من سوی فلک بود من بودم و مه بود و تو نبودی با عشق تو پروانه شدم بر گل ها ماهی شدم و در دل دریا تو نبودی در شهر خیالم چه بسا گشتم و گشتم خوبان همه بودند در آنجا تو نبودی یک شب اگرم بود سری بر سر بالین در آئینه ی روشن رویا تو نبودی چون دور جوانیت گذشت آمدی از در ای وای تو بودی برم اما "تو" نبودی...

"گِله"

ما را تو ای بی وفا دوست ما را تو ای نازنین یار دیگر فراموش کردی خورشید بودی و رفتی نا گه چراغ دلم را در سینه خاموش کردی آیا به یاد تو مانده است در کوچه های شب آلود با دست های تب آلود از ناز بر شانه های من زلف رها می نشاندی؟ آیا به یاد تو مانده است؟ با ریسمان نگاهی روح مرا عاشقانه تا شهر غم می کشاندی؟ کی میتوان برد از یاد؟ آن شام روشن که مهتاب با چهره ات رو به رو بود؟ ما را ز آینده ای تلخ؟ تا نیمه شب گفتگو کرد در آن سکوت غم انگیز اشک تو همچون ستاره لغزید بر گونه هایت وز دور باش جدایی فریا من در گلو بود اما پس از گفتگوها دست محبت فشردیم خود را به فردا سپردیم گر شِکوه در سینه مان بود با بوسه از یاد بردیم بار دگر دوستی را با شادی آغاز کردیم همچون دو مرغ غزل خوان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:0  توسط مینا  | 

در امتداد شبی تاریک و سرد در امتداد کوچه های خیس و بارانی با چشم هایی گریان با دلی پر از اندوه و حسرت تنهای تنها با یک دنیا خاطرات غریب و گنگ می روم از این دیار می روم تا دور شوم از این دو رنگی و ریا می روم تا دیوار اعتماد فرو نریزد می روم تا به خود زحمت دروغ گفتن ندهی تا به دروغ عادت نکنی به نیرنگ به فریب می روم از این دیار تا فراموش کنم این عشق بی سرانجام را این عشق دروغین و پست را تا فراموش کنم خاطراتت را می روم تا حرمت عشق را از بین نبرم می روم از این دیار هنوز هم دوستت دارم...

"باید ترکت کنم روی هوس پا بذارم باید برم از این دیار تنهای تنها بذارم باید فراموشت کنم قید تو دیگه بزنم از خاطراتت رد بشم رو اسم تو خط بکشم باید که نفرینت بکنم که تا این دل راضی بشه ثانیه ها رو بشمارم تا عمرت هم تموم بشه دلم می خواد یکی بیاد قلب تو رو بسوزونه یه عوضی مثل خودت ریشه هاتو بخشکونه یه روز میاد که عاقبت گریه هاتو من ببینم همش تو التماس کنی آدم حسابت نکنم فکر می کنی من می بخشمت؟ اگه بگی که پشیمونم باید که تو بمیری تا دست از سر تو بردارم حیا و معصومیتمو له کردی به راحتی زیر پات تو گریه کردی و من فقط تو فکر انتقامم..."

" تنها باش"

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی زیرا آنقدر عظیم است که تو هستی تو را نابود می کند بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشی زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزی آمد که عشق به سراغت آمد و عاشق شدی تنها یک نفر را دوست بدار به خواب بخند و قدم بردار تنها به خاطر او بگذار عشقی را داشته باشی پاک و مقدس و آسمانی و مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد...

"وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن..."

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:51  توسط مینا  | 

یادت هست که گفتی : دوستت دارم سرم رو پایین انداختم و گفتم: نظر لطفته سرم رو بالا آوردی و تو چشمام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه تکرار اون نگاه نافذ و اون جمله که هیچ وقت برام تکراری نمیشه باعث شد که دل منم صاحب نظر بشه و من و مجبور کنه که بهت بگم منم دوستت دارم مگه نگفته بودی دوست دارم؟ مگه دوستت نداشتم؟ پس چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟ یکی از ما دوتا دروغ می گفت؟...ولی هنوز همان قدر برایم عزیز هستی که نمی توانم تهمت این دروغگویی را به تو بزنم آری من دروغ می گفتم... دروغی به وسعت تمامی بی تو ماندن هایم من دوستت نداشتم من دیوانه وار عاشقت بودم و من تو را با ذره ذره وجودم می پرستیدم...

اعتماد نکن به حرفهای قشنگ و عاشقونه اعتماد نکن به اون که میگه منتظرتم انتظار نداشته باش تنها با تو باشه و بس شک نکن مطمئن باش با کس دیگه هم هست هر چی داری تو سینه رو نکن نگو که اینه برای گفتن رازت لبای اون در کمینه به خنده هاش دل نبازی تو با گریه هاش نسازی اینا همش یه فریبه که تو رو بگیره به بازی مواظب باش که نریزی اشک چشمت ظریفه مطمئن باش که با احساس هیچ وقت نمیشه حریفش بشی خیلی وقته که چشمام خسته شدن از شبای سرد و تار و انتظار خیلی وقته که می خوام گریه کنم شونه هاتو باز برای من بیان خیلی وقته که دلم پر میزنه برای لحظه های خندیدنت برای گریه های شبونتون اشکای نقره ای گونه تو عشق همه آدما دروغی و الکی و دل خوش کینه و بعد مدتی ازت خسته میشن به تو و عشقت پشت میکنن اما باز با این همه دوستت دارم نمی تونم از چشمات دل بکنم عزیزم عزیزم یه روز مردنی هم هست بزار تو آغوش تو جون بکنم...

برو برو برو از یاد من برو برو برو برو از پیش من برو برو برو برو من نمی خوام دیگه تو رو برو برو برو دوست ندارم دیگه تورو برو برو برو قسم نمی خورم تو رو برو برو برو نفرین نمی کنم تو رو برو برو برو گریه نکن واسم برو برو برو دلمو شکستی برو دلت نسوزه برو برو برو تنهام بزار برو گفتی که سیر شدی از من همون بهتر بزار برو گفتی که عاشق نبودی همون بهتر عاشق نشدی کاری کردی که دلم نمی خواد ببره اسمتو اگه منو دوست نداری چرا سر به سرم میزاری اگه عاشقم نبودی چرا پا روی قلبم میزاری دلت نسوزه برو برو تنهام بزار برو کاری کردی که دلم نمی خواد ببره اسم تو رو برو از تو بریدم و حالا برو برو دیوونم کردی برو سوختم و ساختم به پات همه هستی مو دادم برات حتی نمردی برام تا که منم بمیرم برات خستمو خستم از تو من که دل نبستم به تو خودت می خوای بری همون بهتر بزار برو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:28  توسط مینا  | 

بروبمیردیگه دوست ندارم
شدی سیاهی واسه روزگارم
دیگه نمی خوام واسه بی وفائیت
مثل یه ابری بشم و ببارم
بروبمیرکه دیگه عاشقت رفت
رفتُ یه دنیای دیگه بسازه
دیگه نمی خواد توی راه عشقش
دل به هربی سروپا ببازه
خیلی ساده جای عشقت
تودلم نفرت و کاشتی
همه هستی موگرفتی
واسه من چیزی نذاشتی
واسه نفرت تو وجودم
توتموم تاروپودم
واسه اینه که تو قلبتمن واست بازیچه بودم
فکرنکنی حال من و گرفتی
اینم بدون تا وقتی که نفهمی
 
تنها چیزی که حالمو میگیره
قیافتِ نگی بهم نگفتی

 

" او مرا دوست نداشت "                             

کاش تابش آفتاب را مي شد زنداني کرد تا سياهي باشد سياهي
 کاش رحم نبود تا ظلم باشد و ظلم
کاش اندکي عشق نبود تا تنفر باشدو تنفر
 کاش هيچ کسي يارنبود حتي آن گل سرخ
آن گل سرخ نه. کاش گل هم نبود . تا خار باشد و خار
اما نه. کاش بودش .اما نه گل من . باز نه
 باز نه بايد تنها مي بود تا هرگز نزند آن خنده تلخ
تلخ نه شيرين ابتدا خنده او را گويم چشم هايش هم خنديد
دل من هم خنديد اما چه گذشت اين سال
در نيم رخ نور ايستاده در کنج غرور با دوستانش مي خنديد
به من بود نه . ولي دوست داشتم خنده اش را
تا که ديدم فردا باز مي خنديد .
خنده اي ديگر بود . دور من هيچ نبود. آري آري با من بود
با من بود در ثانيه ها. ساعت ها. در کنج خيال. در خوابم..اما ياد ش
  تا که ديدم فردا باز مي خنديد . خنده اي ديگر بود با من تنها بود
اين دفعه باور داشت خنده اش زيبا بود
بارها با من بود .دل ها از ما برد .
گريه ها يم را ديد ؟آن روز که رفت با باد .
ديدم با چشمان اشک آلود باز هم مي خنديد
آري     او مرا دوست نداشت
پس چرا مي خنديد .. باز هم ميگويم خنده اش زيبا بود

 

براش دعا کنیدبرای همیشه رفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 16:40  توسط مینا  | 

آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
باغمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
 
مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی  بی وفا
 
بین صدها دلبر خوشرو اگر تنها شدم
بین شان دردانه ام کردی و رفتی بی وفا
 
خانه ام تاریک بود و با عبوری بی صدا
شور در کاشانه ام کردی و رفتی  بی  وفا
 
رفتنت سنگین غمی باشد شکستی شانه ام
بار غم بر شانه ام کردی و رفتی بی وفا
 
میدونید بدترین معلم دنیا کیه؟ زندگی. چون اول امتحان میگیره بعد درس میده...
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 22:48  توسط مینا  | 

 
__________________________________________________

    ________________________________________________ ____________________________________________________________ ______________________________________________________________

مرجع اصلي كدهاي جاوا
________________ ______________________________