تبليغاتX
...تنهای تنها مینا...
 

"از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره
یه نفر داره میمیره تنها و این چه روزگاره
کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته خیلی ساله خیلی وقته نه یکی 2 روزو هفته
مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی کوه پر صبر و صمیمی واسه گریه هاش تو بودی توی این روزا عزیزم منتظر باش بر میگرده کوره داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده.............. "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:56  توسط مینا  | 

تولدم مبارکککککککککککککککککک تفلدم مبارکککککککککککک فردا تولدمهههه تازه میشه ۱۸ سالمه هنوز کوچیکم

گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــ-ن هنــوز تورا دارم

گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم...........

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط مینا  | 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم واون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموندماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه نخوام برم نذاشت گلا رو ببینم نشد همه دعا کنند هپمیشه اون باشه پیشم یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا و بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیم عجب چشای روشنی باور نکرد یه مژه شو به صد تا دنیا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم راست میگه هر چی اون بگه من کجاو دیوونگی کجا چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگیت خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم اون گفت برو که بتونی خوب حفط آبرو کنی نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال........... 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:22  توسط مینا  | 

همش میگم یه روز میای چشم انتظارش میمونم تا روزی که پیشم بیاد واسش ترانه میخونم هر روز سوال رفتنش میسوزم از خیانتش محبتام یادت بیاد گر چه نبود لیاقتت وقتی تو خوابه من میای حس میکنم تنها شدم اما چه سخته بی تو تو تنهایی رها شدن وقی چشمات یادم میاد اشک تو چشمام حلقه میشه اون که تو رو  ازم گرفت الهی آواره بشه...

فکر نکنی یه ساده ام که پا به پا باهات میام تنها دلیل موندم اینه که من تو رو می خوام خیانتت آتیش زده به تارو پود زندگیم من دیگه دوست ندارم تموم شده دلبستگیم ...

"گفتم بهت کاری ندارم رو شونت سر نمیزارم برو از تو روزگارم من دیگه راهی ندارم دیگه پا رو دل گذاشتم جز تو هیچ کس و نداشتم میدونم عهد و شکستم به خدا که پشیمونم بیا و  یه فرصتی بده میخوام عاشقت بمونم هی میگم دیگه تمومی نمیخوام پیشم بمونی هی نگو کسی ندارم من میخوام تنهات بذارم اما نه عشق من باش همه روزگار من باش بیا این دفعه گذشت کن کینمو از دل به در کن برو تو  از روزگام من باهات کاری ندارم خنده هات بلای جونم تیشه بود به استخونم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:20  توسط مینا  | 

سلام مادر بزرگ عزیزم چقدر دلم برت تنگ شده قرار بود جمعه یعنی امروز بیام ببینمت یهو چی شد چرا تنهام گذاشتی مادربزگ خوب و مهربون چقدر دوستت دارم تنها شدم دیگه مامان بزرگ ندارم دلم آتیش میگیره امروز شب سومت بود چقدر اشک ریختم چقدر دعا خوندم خدایاااااااااااااااااااامادر بزرگ عزیزم آی خدا سوختم داغون شدم خدایاااااااااااااااااااااادلم برای بابا بزرگم میسوزه تنها شد الهی بمیرم مامان بزرگ جونم دیگه راحت میخوابی شبا دیگه بابامو صدا نمیکنی که بهت آب بده راحت میخوابی دیگه خمیده نمیخوابی صاف و راحت میخوابی کاش منم با خودت میبردی بمیرم برای تنهاییت بمیرم برای بی کسیت ای خداااااااااااااااااااا امروز رفته بودم بهشت زهرا چقدر جنازه چقدر قبر چقدر آدم بهشت زهرا دیگه جا نداشت ای خدا من مامان بزرگمو میخوام دیگه داغون شدم خدای من کمرم دیگه راست نمیشه ای خدااااااااااا

خدایا خودت رحمتش کن!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:30  توسط مینا  | 

" چی شد اون همه حرفات یادته میگفتی دوست دارم میگفتی عاشقتم باهات میمونم یادته بهم میگفتی هیچ موقع تنهات نمیذارم چی شد این همه حرفات یهو چی شد یه چیزی مثل یه طوفان اومد و همه چیز رو خراب کردیادته قسم میخوردی این حرفات کجا رفته خدایایاااااااااا تو بگو من کجای کارم اشتباه بود به کی بدی کردم همش مثل یه خواب بود یه دفعه از خواب بیدار شدم دیدم هیچ اثری از اون حرفات نیست خودمو میبینم توی اتاق تاریک و تنها نشستم قلبمو شکستی حالا همه ی حرفات ثابت شد من شدم تنها خسته تنهای تنها  ...چی شد اون همه گریه هات اون همه دوست دارم ها همش خواب بود یعنی من 4سال خواب بودم خیلی زیاده مثل یه خواب زمستونی بود یادته گفتی برای همیشه خداحافظ من گریه میکردم ولی تو میخندیدی هنوز صدای شکستن قلبممو میشنوم دیگه نمیتونم تیکه های قلبمو جمع کنم هنوز سردی نگاهتو حس میکنم ........چی شد اون همه حرفات همش دروغ بود دروغ...........

هيچ دفتر خاطراتي دوباره نوشته نميشه ..

اما اگه ميشد دفتر خاطراتم رو دوباره از نو بنويسم ..

اينبار مي دونم چطور بنويسم ...

ولي افسوس که ديگه هيچ کدوم از خاطراتم رو نمي تونم دوباره بنويسم  !!!

 

 

به سوگ خود نشستم و لحظه لحظه شکستم ...
...
چه بود جز به تو دل بستن ای اميد نگاهمممممم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

"من که نفرینت نکردم خدا اون بالا نشسته هوای دلی رو داره که به دست تو شکسته"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:18  توسط مینا  | 

ساده میگم تا بدونی صبر منم سر اومده بذارو از پیشم برو خوبی به تو نیومده خدا کنه که از دوریم حسرت و غصه بمونه بهونه های رفتن و همیشه یادم میمونه خیلی بدی کردی ولی بازم بهت گفتم نرو شاید که باورت بشه خیلی دوست دارم تو رو..... دیدی که جام خالی نموند یه بی وفا جامو گرفت الهی آواره بشه اون که تو رو ازم گرفت اسیر زاری بشی الهی آتیش بگیری رسوا بشی بی آبرو تو اوج خفت بمیری خدا کنه که دغدغه ات تموم زندگیت بشه تو اوج نا باوریا عشقت ازت جدا بشه من و فروختی بی وفا به اون که عاشقت نبود چه شده من تنها شدم رسم رفاقت این نبود به من بدی کردی ولی به اون میگی دوستش داری من و پروندی که حالا دست روی دستاش بذاری دیدی که اون دوست نداشت تو رو واسه خودت نخواست اونم یکی مثل تو بود اونم مثل تو بی وفا دلم میگم نفرین کنم اما لیاقت نداری آتیش بگیره اونیکه دست روی دستاش میزاری الهی دستای منو توی دست عشقم ببینی وای که دلت بسوزه و  توی حسادت بمیری چه ساده رفتی بی فا چشمام ازت خوبی ندید چه ساده میفروشی من و به هر کی که از راه رسید ..........

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:55  توسط مینا  | 

وقتی که خاکم میکنند بهش بگین پیشم نیاد بگین که رفت مسافرت نگید هیچ شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبرم من نگاه کنه دونه به دونه عکساموبر دارید آتیش بزنید هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید نذارید  از اسم منم یه کلمه جا بمونه نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونم برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره بذار واسه همیشه قلب منه شل بشه با من بمونه کلی خاطره برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده همدم من به جای تو انگاری خوشحال شده اون که می گفت میمرد برات دیدی راست راسی مرد رفتی و همه خاطره شم بخاطرت برداشته و برد بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی نشونی قبر من و بهش ندین خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره آخ بذار واسه همیشه قلب من شل بشه با من بمونه کلی خاطره میخوام روی سنگ قبرم این باش طلوعی که خیلی غم انگیز قشنگ ترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز رو سنگ قبرم بنویسید روزی اومد با امید آخر ولی حالا بدرقه راهش داغی که موند رو دل من.................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط مینا  | 

کاش از اول

 

کاش از اول می دونستم واسه من موندنی نیستی یادته موقع رفتن از ته دل می گریستی دل  تو پر از فریب واسه تو از جونم گذشتم حرمت و شکست و رفتی هنوزم غریبه نیستی کاش از اول می دونستم که توام تنهام میذاری تو بودی بود و نبودم اما نه دوستم نداری الهی که یه آب خوش از تو گلوت پایین نره الهی تو زندگیت باشه بیوفته صد هزار گره الهی چشمای سیات وفا از هیچ کس نبینه نفرین و لعنتت کنم لیاقت تو همینه چشای خیس و به راهت بگو دوختم یا ندوختم عمری تو زخم زبونات بگو سوختم یا نسوختم دلتم پراز فریبه واستم جونم گذاشتم هنوزم عزیزترینی الهی که یه آب خوش از تو گلوت پایین نره الهی توی زندگیت باشه بیوفته صد هزار گره  الهی چشمای سیات وفا از هیچ کی نبینه نفرین ولعنتت کنم لیاقت تو همینه الهی تنهات بذارن الهی در به در بشی الهی آتیش بگیری بسوزی خاکستر بشی میدونی برام فرقی نداره واسم بد و نبود تو الهی آتیش بگیره تموم تار و پود تو الهیییییییییییییی..........نمی بخشمت.....اگه مردم تو بدون باعثش چه کسی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:54  توسط مینا  | 

مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...

مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرين انتظار را به من آموخت.

به راستي كه انتظار چه زيباست...چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.زندگي آن لحظه اي است كه منتظرخود رادرزير سايه ي معشوق بيابد،معشوقي كه تمام هستي تنها با وجود او معنا پيدا مي كند.معشوقي كه نام قشنگش كبوتر دل را ديوانه وار به شوق پرواز در مي آورد.

آري...نام دلربايش توهستی.(...دیگه دوسش ندارم به همین خاطر اسمش رو برداشتم... جان تمام هستي ام،لحظه هاي بي كسيم و آشيان وجودم تنها زماني معنا پيدا مي كند كه تو در كنارم باشي)...

هرروزوهرشب چشم به راه جاده ي بي منتهاي روزگار هستم تاروزي كه تو به بيايي...

هر گنهكاري مجازاتي دارد ولي روزگار سخت ترين مجازاتش را براي دل عاشق من گذاشت،آن هم دوري تو...
خدایا میخوام داد بزنم میخوام اشک بریزم تا این بُغض چند ساله را که تو در من بوجود آوردی بترکد میخواهم فریاد بزنم و اسمش را صدا زنم که شاید تو نگاهی به من اندازی و به این دل خسته من توانی بدهی تا بتوانم همچنان منتظر بمانم....آه ه ه ه ه ه خدای من.



هيچ است همه جا و من خاموش راهی فردا رو به سوی کدامين تخيل ! کدامين اشک اه بازهم تکرار ....

کاش کسی بود فقط می فهميد که نگاهم تنهاست

غم متروک نقابم درياست



خدایا باورم کن...!

نمی دونم که خدا باور می کنه یا نه....
ولی من باور می کنم که هنوز قلبم می تپد ....
باور می کنم که خدا باور می کند با این دل سیاهم چقدر صدایش می زنم و هیچ جوابی نمی دهد....
فقط سکوت و یک نگاه!
نگاهی که شاید دستی بوده است برای کمک ....
سکوتی که شاید پر بوده از حرف ولی من مثل همیشه نا شنوا بودم و هستم....
حال فریاد می زنم که خدایا به من گوشی عطا کن تا بتوانم عظمت این سکوت تو را در یابم....
دریابم....

در باد قدم می زنم

چون می دانم جز تو کسی منتظر صدای پای من نیست

و خنده هایت و گریه هایت را بر گوش قاصدکهای قاصد می سپارم.

کلبه عشقمان را با کلید سازش باز می کنم

و هر روز بر این امید جاده های نقش بسته بر کهکشان را می پیمایم

تا به تو برسم . به تو که می شد همه دوستی را در نگاهت خلا صه کرد...

وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستي ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:56  توسط مینا  | 

 
__________________________________________________

    ________________________________________________ __________________________________________________________


www.irLearn.com

___________________________________________________________________ ____________________________________________________________ ______________________________________________________________

مرجع اصلي كدهاي جاوا
________________