X
تبلیغات
...تنهای تنها مینا...
"روزهای آخــــــر آبــــــان؛آفتابی بی رمق
ابرهای تکه تکه,دسته های کــــــلاغان
شعری نیمه کاره...
بــــــرگی نیست
شاخه ها لخت شده اند.بوی بــــــاران میآید؛دلم بــــــهانه میگیرد
کجــــــاست کوچــــــه ای که مــــــرا به تو رســــــاند..."



"هنوز به یادتم داوود عزیزم،اما میدونم فراموشم کردی..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 15:15  توسط مینا  | 

وقتی آسمان دل گرفته اش قشنگتر است،
وقتی درخت را بی رنگ سبز دوست تر دارم،
مطرب می شود بی آبرو،
مطربی،بی آبرویی
نوحه می شود عبادت
نوحه خوان ،کلید دار بهشت...
گریه می شود دعا
خنده،کفر...
من می شوم ایرانی مسلمان
که رنگین ترین جامه اش
راه راه سیاه و مشکیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 23:19  توسط مینا  | 

 اکنون برایت خواهم گفت برایت چه ها کرده ام

پنجاه هزار قطره اشک ریختم

با فریاد

با فریب

با خون خود

خواندمت

اما هنوز مرا نمی شنوی

دیگر به دست یاری رسانت نیازی نیست

دیگر خود را نجات داده ام

شاید فقط و فقط برای لحظه ای بیدار شوم

بدون شکنجه ای که هر روز بر من روا می داری

و درست لحظه ای که احساس می کنم به کف رسيده ام

دوباره می ميرم

به زیر کشیده می شوم

غرق در تو

برای ابد سقوط می کنم

باید راهی به خارج یافت

به زیر کشیده می شوم

ذات راست و دروغ را آنقدر در هم آمیخته ای

که دیگر واقعیت را از توهم باز نمی شناسم

آنقدر آنچه در ذهنم بوده را آشفته کرده ای

که دیگر به خود نیز نمی توانم اعتماد کنم

بار دیگر می میرم

به زیر کشیده می شوم

غرق در تو

برای ابد سقوط می کنم

باید راهی به خارج یافت

به زیر کشیده می شوم

برو و فریادم بکش

صدایت به من آزاری نمی رساند

دیگر من در دوردستم

دیگر نخواهم شکست

دیگر باید نفس کشیدن را بیآغازم

زیرا نمیتوانم همیشه به فرو رفتن ادامه دهم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 13:32  توسط مینا  | 

تا کی کلید دل به تو باید سپردن؟

سنگینی یک قفل را با خویش بردن؟

حتی برای دیدنت در خلوت خواب

باید هزاران چشمک شب را شمردن

تا کی برای ماندن دیوار پرهیز

لب بر لب جام فراموشی نبردن؟

می پوسد این جا ذره ذره بودن من

دست صبوری در عطش تا کی فشردن

بشکن...بسوزان...سیل شو...ویرانه ام کن

من خسته ام از این همه آهسته مردن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 13:18  توسط مینا  | 

دلم گرفته
دلم خیلی گرفته
از خودم، از تنهائیم، از ترسهای بی انتهام، از انتظار، از انتظار، از انتظار....
...
آره دلم خیلی پره
دلم گرفته
از تو، از اومدنت، از رفتنت، از نبودنت، از دوست داشتنت....
...
دلم گرفته
بخدا دلم گرفته
از خدا، از تو، از غمای رنگاوارنگ، از اینهمه دربدری، از این مترسکای بد، از همدلای بی منتها، از دلخوشیهای دمدمی، از آدمای مهربون
...
دلم گرفته
دارم میترکم
از دلی که دم به دم هوای گریه دارد، از چشمان خشکیده ام، از قطره اشکی که هیچوقت نبارید، از دلی که باید دوباره عاشق شود و نمی تواند....
...
دلم گرفت
دیگه طاقت ندارم
از این روزای بد، از حسرت های همیشگی، از مرگی که نمیرسد، از دردی که نمیرود، از تنهائی، از تنهائی، از تنهائی، از تنهائی، از تنهائی، از تنهائی، از تنهائی...
...
دلم گرفته خدا
دلم خیلی گرفته، دلم خیلی پره، دارم میترکم، دیگه طاقت ندارم.......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:13  توسط مینا  | 

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

کمی از عشق تازه ات بگو

بگو که بیشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن

سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی

برای پرواز آرزوهای مردم

در قفسم انداختی بی آب و گندم

یک عمر در قفس تنگت زندان بودم

مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم

روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی

اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی

آسمان من همینجاست کنار چشمانت

اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم

ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم

تو که با قصه این مردمان خوابیده ای

چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای

تو که برای این مردمان دل می سوزانی

چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند

افسوس که نمیدانی

چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند

چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند

عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم

ارزان پیدایت نکردم  و به دو دنیا نفروشم

کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد

حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد

کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی

با عشق من عهد و پیمانی تازه  می بستی

ولی افسوس من زیر خاکم

با هزار آرزوی رفته بر بادم

ولی هنوز هم میگویم

دوستت  دارم ای عزیز جانم 

کاش می فهمیدی

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:25  توسط مینا  | 

 دارم میرم تک و تنها.......

هیچ وقت برای تو
    اشکی نریختم...
    باور نداری?؟
    .
    .
    تو باید میرفتی ,
    فقط
    فقط برای حرفای گذشته ی تو ,
    و سادگیهای خودم اَشک ریختـــــــ م
    به قول ِ خودت
    من دیگـــ ه اون دختر 15 ساله نیستم!
    از اون موقع ها 3 سال گذشته!!
   
    فقط من موندم
    توی ِ همون اتاقک تاریک و کوچولو پشت ِ همون بوم...
    وای چه زود گذشت ...
    می بینی دیوونه هنوزم گذشته ها رو دارم
    به هَر طرفِ اُتاق که نِگا کنی می بینیشون
    چون کوبوندمشون رو دیوار.!

نــَـ ه نـَــ ه
    شروع نمیکنم دیگه همه چی تموم شده
    برو به سلامت
    حالا که رفتی پس دیگه هیچ وقت برنگرد
    چون من دیگه اون دختر ِ ساده ی 15 ساله نیستم...(!)
   
یادِت همیشه هجوم میاره رو خوشبختیام!!!
این رفتنا و اومدنات داره دیوونم میکنه.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:36  توسط مینا  | 

دلواپسیهایت را به کجا خواهی برد...؟

من مسافر تباری دیگرم
من از جنس خاکم و به خاک باز میگردم
من از جنس سنگ و پس از مرگ سنگها در آغوشم جای دارند
و بسترم از خاک است از جنس شبم
زیرا در شب از دنیا میروم
...!از جنس سکوتم
زیرا در مقابل هر چیز سکوت میکنم
!!و از جنس مرگم
زیرا جایی در این دنیا ندارم
میروم تا آسوده شوید
...میروم
ولی برای رفتنم دعا نکنین
میخواهم حرفهایم را کامل بگویم
وقتی گفتم خودم میروم
باید قسم بدهم که میرم؟؟؟
...باشد
به شب قسم
به شب قسم که عزیزترین همدمم است و وقت دیدار ما بود میروم
به باران قسم
به باران که بهترین همدرد من است میروم
به گل قسم
به گل که هر دم برای دیدنت به صورتش نگریستم
و برای نوازشت به گلبرگهایش دست کشیدم
و قسم به پرواز
به پرواز که حتی در رویاهایم پرواز میکردی و نتوانستم به تو برسم
...میروم
...تنها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:42  توسط مینا  | 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:32  توسط مینا  | 

خسته ام

چو رنگی از رو رفته

بر سر قاب بی خط دنیا مانده ام

تمامی افق های دنیا

جرعه ی نفسم نمی شود

چه کنم؟

به تو پناه آرم که از من دوری

یا که به سنگینیه این غربت بی جان

جان ببخشم و بمیرم

یا که درگیر احساس تو خار شوم و بمانم

چه کنم؟ هان؟

همه شب گریه تا خواب بس نبود

سیلی آبدار به تن دل بس نبود

من دگر از دست رفته ام

صورتی بی کسر گشته ام تو بگو چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:52  توسط مینا  |