"هنوز به یادتم داوود عزیزم،اما میدونم فراموشم کردی..."
وقتی آسمان دل گرفته اش قشنگتر است،
وقتی درخت را بی رنگ سبز دوست
تر دارم،
مطرب می شود بی آبرو،
مطربی،بی آبرویی
نوحه می شود عبادت
نوحه خوان ،کلید دار بهشت...
گریه می شود دعا
خنده،کفر...
من می شوم ایرانی مسلمان
که رنگین ترین جامه اش
راه راه سیاه و مشکیست!
اکنون برایت خواهم گفت برایت چه ها کرده ام
پنجاه هزار قطره اشک ریختم
با فریاد
با فریب
با خون خود
خواندمت
اما هنوز مرا نمی شنوی
دیگر به دست یاری رسانت نیازی نیست
دیگر خود را نجات داده ام
شاید فقط و فقط برای لحظه ای بیدار شوم
بدون شکنجه ای که هر روز بر من روا می داری
و درست لحظه ای که احساس می کنم به کف رسيده ام
دوباره می ميرم
به زیر کشیده می شوم
غرق در تو
برای ابد سقوط می کنم
باید راهی به خارج یافت
به زیر کشیده می شوم
ذات راست و دروغ را آنقدر در هم آمیخته ای
که دیگر واقعیت را از توهم باز نمی شناسم
آنقدر آنچه در ذهنم بوده را آشفته کرده ای
که دیگر به خود نیز نمی توانم اعتماد کنم
بار دیگر می میرم
به زیر کشیده می شوم
غرق در تو
برای ابد سقوط می کنم
باید راهی به خارج یافت
به زیر کشیده می شوم
برو و فریادم بکش
صدایت به من آزاری نمی رساند
دیگر من در دوردستم
دیگر نخواهم شکست
دیگر باید نفس کشیدن را بیآغازم
زیرا نمیتوانم همیشه به فرو رفتن ادامه دهم...
تا کی کلید دل به تو باید سپردن؟
سنگینی یک قفل را با خویش بردن؟
حتی برای دیدنت در خلوت خواب
باید هزاران چشمک شب را شمردن
تا کی برای ماندن دیوار پرهیز
لب بر لب جام فراموشی نبردن؟
می پوسد این جا ذره ذره بودن من
دست صبوری در عطش تا کی فشردن
بشکن...بسوزان...سیل شو...ویرانه ام کن
من خسته ام از این همه آهسته مردن...
اگر روزی بر سر مزارم آمدی
یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری
کمی از خودت بگو
کمی از عشق تازه ات بگو
بگو که بیشتر از من دوستت دارد
بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد
نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن
سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن
با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد
ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد
می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند
می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند
حال لحظه ای به خود نگاه کن
مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن
میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست
میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست
عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت
ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت
التماس و جان کندنم را ندیدی
ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی
برای پرواز آرزوهای مردم
در قفسم انداختی بی آب و گندم
یک عمر در قفس تنگت زندان بودم
مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم
روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی
اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی
آسمان من همینجاست کنار چشمانت
اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت
با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم
ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم
تو که با قصه این مردمان خوابیده ای
چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای
تو که برای این مردمان دل می سوزانی
چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند
افسوس که نمیدانی
چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند
چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند
عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم
ارزان پیدایت نکردم و به دو دنیا نفروشم
کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد
حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد
کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی
با عشق من عهد و پیمانی تازه می بستی
ولی افسوس من زیر خاکم
با هزار آرزوی رفته بر بادم
ولی هنوز هم میگویم
دوستت دارم ای عزیز جانم
کاش می فهمیدی
هیچ وقت برای تو
اشکی نریختم...
باور نداری?؟
.
.
تو باید میرفتی ,
فقط
فقط برای حرفای گذشته ی تو ,
و سادگیهای خودم اَشک ریختـــــــ م
به قول ِ خودت
من دیگـــ ه اون دختر 15 ساله نیستم!
از اون موقع ها 3 سال گذشته!!
فقط من موندم
توی ِ همون اتاقک تاریک و کوچولو پشت ِ همون بوم...
وای چه زود گذشت ...
می بینی دیوونه هنوزم گذشته ها رو دارم
به هَر طرفِ اُتاق که نِگا کنی می بینیشون
چون کوبوندمشون رو دیوار.!
نــَـ ه نـَــ ه
شروع نمیکنم دیگه همه چی تموم شده
برو به سلامت
حالا که رفتی پس دیگه هیچ وقت برنگرد
چون من دیگه اون دختر ِ ساده ی 15 ساله نیستم...(!)
یادِت همیشه هجوم میاره رو خوشبختیام!!!
این رفتنا و اومدنات داره دیوونم میکنه.
دلواپسیهایت را به کجا خواهی برد...؟
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
تولدم مبارک
چو رنگی از رو رفته
بر سر قاب بی خط دنیا مانده ام
تمامی افق های دنیا
جرعه ی نفسم نمی شود
چه کنم؟
به تو پناه آرم که از من دوری
یا که به سنگینیه این غربت بی جان
جان ببخشم و بمیرم
یا که درگیر احساس تو خار شوم و بمانم
چه کنم؟ هان؟
همه شب گریه تا خواب بس نبود
سیلی آبدار به تن دل بس نبود
من دگر از دست رفته ام
صورتی بی کسر گشته ام تو بگو چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟