تبليغاتX
...تنهای تنها مینا...

دارم میرم تک و تنها.......

هیچ وقت برای تو
    اشکی نریختم...
    باور نداری?؟
    .
    .
    تو باید میرفتی ,
    فقط
    فقط برای حرفای گذشته ی تو ,
    و سادگیهای خودم اَشک ریختـــــــ م
    به قول ِ خودت
    من دیگـــ ه اون دختر 15 ساله نیستم!
    از اون موقع ها 3 سال گذشته!!
   
    فقط من موندم
    توی ِ همون اتاقک تاریک و کوچولو پشت ِ همون بوم...
    وای چه زود گذشت ...
    می بینی دیوونه هنوزم گذشته ها رو دارم
    به هَر طرفِ اُتاق که نِگا کنی می بینیشون
    چون کوبوندمشون رو دیوار.!

نــَـ ه نـَــ ه
    شروع نمیکنم دیگه همه چی تموم شده
    برو به سلامت
    حالا که رفتی پس دیگه هیچ وقت برنگرد
    چون من دیگه اون دختر ِ ساده ی 15 ساله نیستم...(!)
   
یادِت همیشه هجوم میاره رو خوشبختیام!!!
این رفتنا و اومدنات داره دیوونم میکنه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:36  توسط مینا  | 

دلواپسیهایت را به کجا خواهی برد...؟

من مسافر تباری دیگرم
من از جنس خاکم و به خاک باز میگردم
من از جنس سنگ و پس از مرگ سنگها در آغوشم جای دارند
و بسترم از خاک است از جنس شبم
زیرا در شب از دنیا میروم
...!از جنس سکوتم
زیرا در مقابل هر چیز سکوت میکنم
!!و از جنس مرگم
زیرا جایی در این دنیا ندارم
میروم تا آسوده شوید
...میروم
ولی برای رفتنم دعا نکنین
میخواهم حرفهایم را کامل بگویم
وقتی گفتم خودم میروم
باید قسم بدهم که میرم؟؟؟
...باشد
به شب قسم
به شب قسم که عزیزترین همدمم است و وقت دیدار ما بود میروم
به باران قسم
به باران که بهترین همدرد من است میروم
به گل قسم
به گل که هر دم برای دیدنت به صورتش نگریستم
و برای نوازشت به گلبرگهایش دست کشیدم
و قسم به پرواز
به پرواز که حتی در رویاهایم پرواز میکردی و نتوانستم به تو برسم
...میروم
...تنها
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:42  توسط مینا  | 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:32  توسط مینا  | 

"چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک"

تولدت مبارک داودم تو منو تنها گذاشتی رفتی با یکی دیگه اما من هنوز به یادتمو منتظرم اما میدونی که از انتظار متنفرم تولدت مبارک باشه ایشالله که ۱۰۰ سال زنده باشی در کنار همسرت اما خیلی بد کردی باهام میدونی که نمی بخشمت خودتم اینو خوب میدونی اما الان دیگه تو پیش من نیستی من دیگه تو قلب تو جایی ندارم!!!!!!!!!!! تولدت مبارک!!!!!!!!!!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:45  توسط مینا  | 

خسته ام

چو رنگی از رو رفته

بر سر قاب بی خط دنیا مانده ام

تمامی افق های دنیا

جرعه ی نفسم نمی شود

چه کنم؟

به تو پناه آرم که از من دوری

یا که به سنگینیه این غربت بی جان

جان ببخشم و بمیرم

یا که درگیر احساس تو خار شوم و بمانم

چه کنم؟ هان؟

همه شب گریه تا خواب بس نبود

سیلی آبدار به تن دل بس نبود

من دگر از دست رفته ام

صورتی بی کسر گشته ام تو بگو چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:52  توسط مینا  | 

 

"از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره
یه نفر داره میمیره تنها و این چه روزگاره
کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته خیلی ساله خیلی وقته نه یکی 2 روزو هفته
مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی کوه پر صبر و صمیمی واسه گریه هاش تو بودی توی این روزا عزیزم منتظر باش بر میگرده کوره داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده.............. "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:56  توسط مینا  | 

تولدم مبارکککککککککککککککککک تفلدم مبارکککککککککککک فردا تولدمهههه تازه میشه ۱۸ سالمه هنوز کوچیکم

گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــ-ن هنــوز تورا دارم

گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم...........

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط مینا  | 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم واون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموندماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه نخوام برم نذاشت گلا رو ببینم نشد همه دعا کنند هپمیشه اون باشه پیشم یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا و بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیم عجب چشای روشنی باور نکرد یه مژه شو به صد تا دنیا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم راست میگه هر چی اون بگه من کجاو دیوونگی کجا چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگیت خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم اون گفت برو که بتونی خوب حفط آبرو کنی نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال........... 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:22  توسط مینا  | 

همش میگم یه روز میای چشم انتظارش میمونم تا روزی که پیشم بیاد واسش ترانه میخونم هر روز سوال رفتنش میسوزم از خیانتش محبتام یادت بیاد گر چه نبود لیاقتت وقتی تو خوابه من میای حس میکنم تنها شدم اما چه سخته بی تو تو تنهایی رها شدن وقی چشمات یادم میاد اشک تو چشمام حلقه میشه اون که تو رو  ازم گرفت الهی آواره بشه...

فکر نکنی یه ساده ام که پا به پا باهات میام تنها دلیل موندم اینه که من تو رو می خوام خیانتت آتیش زده به تارو پود زندگیم من دیگه دوست ندارم تموم شده دلبستگیم ...

"گفتم بهت کاری ندارم رو شونت سر نمیزارم برو از تو روزگارم من دیگه راهی ندارم دیگه پا رو دل گذاشتم جز تو هیچ کس و نداشتم میدونم عهد و شکستم به خدا که پشیمونم بیا و  یه فرصتی بده میخوام عاشقت بمونم هی میگم دیگه تمومی نمیخوام پیشم بمونی هی نگو کسی ندارم من میخوام تنهات بذارم اما نه عشق من باش همه روزگار من باش بیا این دفعه گذشت کن کینمو از دل به در کن برو تو  از روزگام من باهات کاری ندارم خنده هات بلای جونم تیشه بود به استخونم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:20  توسط مینا  | 

سلام مادر بزرگ عزیزم چقدر دلم برت تنگ شده قرار بود جمعه یعنی امروز بیام ببینمت یهو چی شد چرا تنهام گذاشتی مادربزگ خوب و مهربون چقدر دوستت دارم تنها شدم دیگه مامان بزرگ ندارم دلم آتیش میگیره امروز شب سومت بود چقدر اشک ریختم چقدر دعا خوندم خدایاااااااااااااااااااامادر بزرگ عزیزم آی خدا سوختم داغون شدم خدایاااااااااااااااااااااادلم برای بابا بزرگم میسوزه تنها شد الهی بمیرم مامان بزرگ جونم دیگه راحت میخوابی شبا دیگه بابامو صدا نمیکنی که بهت آب بده راحت میخوابی دیگه خمیده نمیخوابی صاف و راحت میخوابی کاش منم با خودت میبردی بمیرم برای تنهاییت بمیرم برای بی کسیت ای خداااااااااااااااااااا امروز رفته بودم بهشت زهرا چقدر جنازه چقدر قبر چقدر آدم بهشت زهرا دیگه جا نداشت ای خدا من مامان بزرگمو میخوام دیگه داغون شدم خدای من کمرم دیگه راست نمیشه ای خدااااااااااا

خدایا خودت رحمتش کن!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:30  توسط مینا  | 

 
__________________________________________________

    ________________________________________________ ____________________________________________________________ ______________________________________________________________

مرجع اصلي كدهاي جاوا
________________ ______________________________